دوپونت و دوپونط : کارآگاهان سلامت
|
|||||||||||||||
چهار شنبه 18 / 6 / 1392برچسب:, :: 15:21 :: نويسنده : دوپونت دو هفته پیش بود که توده ای در بدنم پیدا کردم و بعد هم برای آزمایش ها پیش از جراحی به این آزمایشگاه آمدم تا نتیجه ی قطعی مشخص شود؛ اما بعد از جراحی چه اتفاقی می افتاد؟ چه چیزی در انتظارم بود؟ اگر عمل جراحی به تنهای کافی نباشد و اگر نتوانم در برابر درمان های سرطان مقاومت کنم، چه می شود؟ با این فکر ها ترسم بیشتر می شد و از خدا کمک می خواستم، اما آرامش نداشتم و دائم نگران بودم. − همه چیز درست میشه؛ نگران نباش. این جا یکی از بهترین بیمارستان هاست. جراح خیلی بهتر از من و تو می دونه چه کاری باید انجام بده. خودتو اذیت نکن و این قدر غصه نخور. مایک داشت این جملات را به من می گفت و من با خودم فکر می کردم چطور می تواند این قدر آرام باشد. مگر بیمارانی را که دور و برمان هستند، نمی بیند؟ سرطان که با کسی شوخی ندارد، چطور او این قدر بی خیال است؟ نمی توانستم به این فکر کنم که مایک و چهار فرزندمان تنها می مانند و اصلاً دوست نداشتم این صحنه ها را تجسم کنم. من تازه 50 سالم بود و بهترین سال های زندگی را در پیش داشتم یا حداقل این طور فکر می کردم. جراح خیلی خوشبین بود ولی من نمی توانستم آرام باشم و مثبت فکر کنم. برای همین هم فقط به این فکر می کردم که من هیچ وقت مراسم ازدواج فرزندانم را نخواهم دید، هیچ زمانی نمی توانم نوه هایم را ببینم و از آن ها مراقبت کنم و در همین حال، نگران مادرم بودم. پس از من، چه کسی از او نگهداری می کرد؟ چقدر منتظر بودم که همراه مایک دوران کهنسالی مان را با آرامش بگذرانیم و از حضور بچه ها و نوه ها لذت ببریم، اما حالا همه چیز عوض شده بود. من قوی نبودم و نمی توانستم با این مشکل مقابله کنم. در همین حال و هوا بودم که احساس کردم روی زانو هایم چیزی تکان می خورد.
*** ادامه دارد... *** نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ
![]() به وبلاگ من خوش آمدید ![]() موضوعات
![]() ![]() ![]() ![]() پیوندهای روزانه
![]() ![]() پيوندها
![]() ![]() ![]() ![]()
|
|||||||||||||||
![]() |